درصورت افلاك رخ تو ببينم
ازديدن آن رخ زيبا چنينم
هردم ماه بينم درآب
خواب تو صد پري يكجا بينم
درصورت افلاك رخ تو ببينم
ازديدن آن رخ زيبا چنينم
هردم ماه بينم درآب
خواب تو صد پري يكجا بينم
تنهاي تنها ، بي كس وزيبا
ميرفت ازبرم آن خوشگل زيبا
گريه كردم بر رفتنش خنديد
گفت براي او بايد جنگيد
اشك ريختم شايد گوشه چشمي كند
رخ برگرفت تا نبيند ، دل نازكي كند
هرچه گفتم پشيمانم ببخش دلم را
نشنيد ونخواست بشنود سوز دلم را
من كي ما شد چه زود من شد
آن روز كه خرامان ميرفتي به هرسو نميدانستي كه چرخ گردون آورد به اين سو
حال دنيا زيباست ولي بي يار يه روياست قبرستاني كه گورندارد با مردگان بي معناست
زان لحظه كه قصد پريدن كنم از دنيا ياد رخ يار آيد كه فرصت باشد برجا
اميد ديدن ياري دارم از بهر خدا دانم كه تقدير من بود باشم گدا
مسكين در كويت اي يار مهربانم انگشتر پادشاهي گيرد از سلطانم
خرم از ان لحظه كه غرق آبي شم با چشمي باز به سوي تو راهي شم
تنگ من نه از روي جبر واختياربود قامتي بود كه با دل وجانم يار بود
روزي روم به سوي آسمان بادلي خندان تو را بينم دردريا دلت باشي گريان
توي كه مسبب زجر من ساده دلي در دلم خانه داري وباز بي دلي
تو كه هردم سخني گويم بي معناست توي كه دروجودم كاخت ثرياست
تو كه با من شوريده دل چه ها كردي از من گرفتي من وبامن صفا كردي
اشك چشمم بر ره يار بود ونگاهم گريان گرفتي اشكم ودادي بردلم غم بي پايان
ريشه زدي برتار وپود دلم، بت خون خوار هرچند من دادم آب ودلم شدي پروار
ميپرم از اين تنگ هر چه بادا باد يا توكشم يا خود واي بردلم باد
از پشت تنگ بلورم دنيا چه زيباست من كه قرمزم رنگ آب بلورم به درياست
روز وشب دهن به دعاي خداي دارم شكر او مي گويم و آه كه اينجا تنهام
فكر تنهايي خويش بسي با خود كردم چه سود كه رب تقدير نكرد من كردم
آن دم كه درياي منيت غرق گشتم جدا افتادم از دوستان با سرع گشتم
چو دم خود با غرور ميكشيدم برتنگ ندانستم ميزنم نعره برطبل جنگ
خرم از آنم كه خورشيد بودم دردل شب صبح آمد وسياهي جدايي مانده برلب
شكوه كنم ازخود يا تقدير زشت كه از ازل براي من خوب ننوشت
كاش غرور زيبايي نبود بر دل زارم بودم كنون شاد وسرخوش با دل دوستانم
چه سود زيبايي كه تنهايم كرد دراين تنگ فربه شد تنهايي وشكستم بي صدا دراين جنگ
دنياي زيبا خود را گذاشتم به خيالي كوچك آمدم دراين تنگ به رنگ قرمزي وصداي قشنگ
آن يارن زشت رويم روزها آرزوست گفتن ديدار آنان دراين تنگ ياوه گوست
روزان وشبان بهر چه بودي دلم من باخود بساز كه اينجاست مسكن من
ساعتي چند با خود سر درگريبانم از چشم سفيدي تو روي خوشم حيرانم
درفكر وياد توروزگاري ذكرها گفتم از اين همه حماقت وودغلي گريانم
حال كه خود به خود پيدا شدم به دوري تو رسيدن به خود خندانم
چرا گشتم عاشق به تو اي ديو سيه زان كه ميدانم بگفته خويش راز را ميدانم
روزي كه روم بر سر كويت باده به دست عربده زنم بربامت اي خسروي شيرينم
كامي ندادي پس نگيري كامي زدلم حرامت باد آن عشقي كه به تو اين جانم
كم نازبريز برسر رهگذران اي سيه رو بردي آبروي عالم ، از روي تو حيرانم
عاقبت برروي زمين سرگشته وحيراني من دانم كه بسوي تو چون آب روانم
چهره خويش مگير پس پرده تزوير اين پرده دريده شود روزي آن ميدانم
كم بگو جفا گر نيست مراد من ، اي ظالم آنان مي دانند كه من مرغ جيرانم
زدم پروبال برسر كويت چو ديوانگان دگر ديوانه مپندار كه رازت مي خوانم
آن تبر كه به جفا زدي به ريشه تنم زخمي زد بردلم تا ابد از آن بي جانم
بروديده شوي ، نقاب از چهره برگير زان كه مي دانم سخن به تو نمي دانم
سخن كوتاه بايد گفتن درتوچه سود آنان مي دانند كه من ازتو ميخوانم
بدنبال چه ميگردي اي بت خون خار كشته عشق توام ، عاشق بنام مهرانم
امشب آسمان به جای من خوب بارید ، از ته دل ، اما بی صدا چون من!
همان اشکهایش پر از فریاد و آه بود ، کافی بود!
فقط شاید اینبار هم نشنیدی ! نمی دانم !
فردا معلوم می شود و شاید فردا نیز اشکی تو را صدا بزند!
فردا معلوم می شود!
1. نام خانوادگی بچه هايتان تابع نام خانوادگي شما است .
2. مدت زمان مکالمه ی تلفنی شما حد اکثر 30 ثانیه است.
3. برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید.
ديروز : پسرها گاهي اوقات يواشكي لباس پدرهايشان را مي پوشيدند
امروز : بچه ها اگر از سرما بميرند هم لباس پدرهايشان را نمي پوشند
ديروز : با ورود پدرها-همه بچه ها به احترامشان از جايشان بلند ميشدند
در پايان يک روز کاري، نوشيدن يک فنجان چاي خيلي ميچسبد. اين نوشيدني گرم به دليل اينکه آرامشبخش است و خستگي را از تن بيرون ميکند، طرفداران زيادي دارد. لذت نوشيدن چاي وقتي بيشتر ميشود که بدانيد اين نوشيدني سالم و پرطرفدار خواص درماني هم دارد، از بسياري بيماريها پيشگيري ميکند و براي سل امتتان مفيد است. بررسيها نشان داده
نظر به ضرورت تنظيم وصيتنامه بعنوان يک اصل شرعى و فرهنگى براى هر فرد مسلمان و لزوم آشنائى هموطنان عزيز مواردي به شرح ذيل اعلام مي گردد :
وصيتنامه : موضوع وصيتنامه در مواد 825 الى 860 قانون مدنى مطرح که ذيلا به اهم انها اشاره ميگردد و سپس انواع وصيتنامه (رسمى - عادى - سرى ) توضيح داده ميشود .
عهدنامه ترکمنچای
قراردادی است که در ۲۱ فوریه ۱۸۲۸ پس از پایان جنگ ایران و روسیه در قفقاز جنوبی و آذربایجان بین روسیه و ایران امضا شد. برای امضای این پیمان از سوی فتحعلی شاه پادشاه ایران میرزاعبدالحسنخان و آصفالدوله و از سوی روسیه تزاری ایوان پاسکویج حضور داشتند. طی این قرارداد قلمروهای باقی مانده ایران از معاهده گلستاندر میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:
«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»
ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»