ساعتي چند با خود سر درگريبانم از چشم سفيدي تو روي خوشم حيرانم
درفكر وياد توروزگاري ذكرها گفتم از اين همه حماقت وودغلي گريانم
حال كه خود به خود پيدا شدم به دوري تو رسيدن به خود خندانم
چرا گشتم عاشق به تو اي ديو سيه زان كه ميدانم بگفته خويش راز را ميدانم
روزي كه روم بر سر كويت باده به دست عربده زنم بربامت اي خسروي شيرينم
كامي ندادي پس نگيري كامي زدلم حرامت باد آن عشقي كه به تو اين جانم
كم نازبريز برسر رهگذران اي سيه رو بردي آبروي عالم ، از روي تو حيرانم
عاقبت برروي زمين سرگشته وحيراني من دانم كه بسوي تو چون آب روانم
چهره خويش مگير پس پرده تزوير اين پرده دريده شود روزي آن ميدانم
كم بگو جفا گر نيست مراد من ، اي ظالم آنان مي دانند كه من مرغ جيرانم
زدم پروبال برسر كويت چو ديوانگان دگر ديوانه مپندار كه رازت مي خوانم
آن تبر كه به جفا زدي به ريشه تنم زخمي زد بردلم تا ابد از آن بي جانم
بروديده شوي ، نقاب از چهره برگير زان كه مي دانم سخن به تو نمي دانم
سخن كوتاه بايد گفتن درتوچه سود آنان مي دانند كه من ازتو ميخوانم
بدنبال چه ميگردي اي بت خون خار كشته عشق توام ، عاشق بنام مهرانم