چگونگی‌ به‌ قدرت‌ رسیدن‌ رضاخان‌

 

رضاخان‌ فرمانده‌ دیویزیون‌ (لشكر) قزاق، در 3 اسفند 1299 ش‌ دست‌ به‌ كودتا زد وپس‌ از مدتی‌ به‌ وزارت‌ جنگ‌ و در 3 آبان‌ 1302ش‌ به‌ نخست‌وزیری‌ و در آذر 1304ش‌به‌ پادشاهی‌ رسید و تا شهریور 1320ش‌ حكومت‌ كرد و سپس‌ با اشغال‌ ایران‌ مجبور به‌ استعفا و ترك‌ ایران‌ شد. در مورد چگونگی‌ كودتا توسط‌ رضاخان‌، مشهور است‌ كه‌ انگلیس‌ پس‌ از جنگ‌ جهانی‌ اول‌ و سیطره‌ آن‌ بر بخشی‌ از خاورمیانه‌ به‌ دنبال‌ تسلط‌ بلامنازع‌ بر ایران‌ بود. انگلیس‌ با عدم‌ موفقیت‌ در قرارداد 1919م‌ و پیروزی‌ بلشویك‌ها در روسیه‌ تصمیم‌ گرفت‌ با به‌ وجود آوردن‌ حكومتی‌ قدرتمند و باثبات‌ منافع‌ خود را درعراق و هند و ایران‌ حفظ‌ كند. آیرون‌ ساید، فرمانده‌ نیروهای‌ انگلیسی‌ در شمال‌ ایران‌، از طرف‌ لرد كرزن‌، وزیرامور خارجه‌ انگلیس‌، مأمور شد تا با صلاحدید خود كارها را انجام‌ دهد. لرد كرزن ‌می‌خواست‌ «نفوذ بریتانیا را بر منطقه‌ پیشین‌ نفوذ روسیه‌ تسّری‌ دهد و سراسر ایران‌ راتحت‌الحمایه‌ انگلستان‌ سازد.»

پسر ژنرال‌ در ضمن‌ شرح‌ خاطرات‌ پدرش‌ می‌نویسد: «پدرم‌ بعد از بازسازی‌ روحیه‌ نیروهای‌ انگلیسی‌ و ثبات‌ بخشیدن‌ به‌ وضعیت‌ آن‌ها در قزوین‌، متوجه‌ بازسازی‌قزاقهای‌ ایرانی‌ شد. داستان‌ انتخاب‌ رضاخان‌ به‌ فرماندهی‌ نیروهای‌ قزاق از جانب‌ او راهمه‌ می‌دانند و گرچه‌ در آن‌ هنگام‌ نمی‌دانست‌ كه‌ او روزی‌ شاه‌ ایران‌ خواهد شد، اما آشكارا راه‌ را برای‌ او هموار نمود...

پدرم‌ در خاطراتش‌ می‌نویسد: فكر می‌كنم‌ همه‌ مرا معمار آن‌ كودتا (1299ش‌) تصور می‌كنند.

راستش‌ را بخواهید خودم‌ هم‌ همین‌ طور فكر می‌كنم‌.» آیرون‌ ساید در دفترچه‌ خاطرات‌ خود رضاخان‌ را چنین‌ توصیف‌ می‌كند: «رضا موجودی‌ سخت‌ كوش ‌به‌ نظر می‌رسد و بینی‌ تقریباً بزرگی‌ دارد. می‌توان‌ گفت‌ كه‌ قیافه‌ او شبیه‌ یهودیان‌ است‌...او فقط‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ صحبت‌ می‌كند... او به‌ طور قطع‌ پر جذبه‌ترین‌ فرد ایرانی‌ است‌ كه‌تا كنون‌ دیده‌ام‌.» آیرون‌ ساید در ضمن‌ خاطرات‌ 14 فوریه‌ خود می‌گوید: «من‌دستورات‌ مربوط‌ به‌ خروج‌ نیروها را به‌ اسمایس‌ و رضا داده‌ام‌. باید به‌ ایشان‌ تا اندازه‌ای ‌آزادی‌ عمل‌ بدهم‌. باید وزیر مختار را ببینم‌ و مطالب‌ را با او در میان‌ بگذارم‌. برای‌ ماكودتا از هر چیز دیگر مناسب‌تر است‌.»

بی‌مناسبت‌ نیست‌ كه‌ قسمت‌هایی‌ از سند بسیار مهم‌ (گزارش‌ سفیر وقت‌ آمریكا درتهران‌ به‌ وزیر امور خارجه‌) نقل‌ شود: بلشویسم‌ امری‌ غیر قابل‌ اجتناب‌می‌نماید؛ اما در واقعیت‌ بیش‌ از هر حادثه‌دیگری‌ كه‌ برای‌ ایران‌ رخ‌ دهد به‌ مذاق دولت‌ انگلیس‌ و وزارت‌ هند خوش‌نمی‌آمد، زیرا ایران‌ بلشویكی‌ برای‌ هند خطر همیشگی‌ خواهد بود.... در عصریكشنبه‌ بیستم‌ فوریه‌، مردم‌ از حركت‌ حدود 1500 نفر از نیروهای‌ قزاق از قزوین‌كه‌ در چند مایلی‌ بیرون‌ تهران‌ هستند تعجب‌ زده‌ شدند. گفته‌ می‌شد كه‌ آن‌ها می‌خواهند پایتخت‌ را به‌ تصرف‌ درآورند.

در عصر همان‌ روز وزیر مختار بریتانیا برای‌ هواخوری‌ به‌ بیرون‌ شهر رفته‌ تاحدود ساعت‌ پنج‌ باز نگشته‌. ساعاتی‌ قبل‌ از این‌ ساعت‌، كنسول‌ هیئت‌ بریتانیا،سرهنگ‌ دوم‌ هیگ‌ و سیدضیاءالدین‌ برای‌ ملاقات‌ با قزاقان‌ به‌ بیرون‌ شهر رفته‌بودند. هدف‌ این‌ دو نفر تحقیق‌ درباره‌ نیات‌ قزاقان‌ مهاجم‌ بوده‌ است‌ و قزاقان‌آشكار ساختند كه‌ به‌ هر یك‌ از آن‌ها بریتانیا قبل‌ از ورود به‌ شهر پنج‌ تومان‌حدود پنج‌ دلار، داده‌ است‌. این‌ طور گفته‌ می‌شود كه‌ پیش‌ از خروج‌ قزاقها ازقزوین‌ كلنل‌ اسمیت‌ (رئیس‌ قزاقها در قزوین‌) پول‌ لازم‌ را برای‌ تحویل‌ به‌ قزاقها دریافت‌ داشته‌ است‌... لازم‌ به‌ تذكر است‌ كه‌ مبلغ‌ مورد نظر با امضای‌اسمیت‌ از بانك‌ برداشت‌ گردید... مشهور است‌ كه‌ وزارت‌ خارجه‌ انگلیس‌ ازسفیر خود در تهران‌ و عدم‌ موفقیت‌ او در انجام‌ كارهایی‌ كه‌ باید انجام‌ می‌شدموجب‌ نارضایتی‌ انگلیس‌ از وی‌ شده‌ است‌. از این‌ رو از انجام‌ این‌ حركت‌ بدون‌اطلاع‌ وی‌ نباید تعجب‌ كرد... به‌ سرعت‌ معلوم‌ شد كه‌ بسیاری‌ از چهره‌های‌ اصلی‌جنبش‌ پیشتر دارای‌ تماس‌های‌ دوستانه‌ای‌ با بریتانیا بوده‌اند؛ سرگرد مسعودخان‌... در قزوین‌ دستیار شخصی‌ كلنل‌ اسمیت‌ بوده‌ است‌. كلنل‌ رضاخان‌ كه‌ به‌ریاست‌ قزاقها رسید در هیئت‌ نظامی‌ انگلیس‌ ـ ایران‌ خدمت‌ كرده‌ و به‌ صورت ‌عملی‌ جاسوس‌ رئیس‌ هیئت‌ بوده‌ و برای‌ چندمین‌ ماه‌ با بریتانیا در قزوین‌همكاری‌ نزدیك‌ داشته‌. سیدضیاءالدین‌، مالك‌ روزنامه‌ رسمی‌ رعد است‌ كه‌ بریتانیا به‌ آن‌ كمك‌ مالی‌ می‌كند.... نقش‌ انگلیس‌ در كودتای‌ رضاخان‌ چنان‌ روشن‌ بود كه‌ دولت‌ انگلیس‌ هیچ‌گاه‌ آن‌ راانكار نكرد. درجریان‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ «به‌ سادگی‌ تمام‌ می‌گوید: او را خودمان‌ آوردیم‌ و خودمان‌ هم‌ می‌بریم‌».

غیر از آیرون‌ ساید در انتخاب‌ رضاخان‌ از اردشیر جی‌ هم‌ اسم‌ برده‌ می‌شود. ژنرال ‌فردوست‌ در خاطرات‌ خود نقل‌ می‌كند كه‌ «شاپور جی‌ كتابی‌ را با خود به‌ دفتر آورده‌ بود، گفت‌: این‌ كتاب‌ از كتب‌ مستند یعنی‌ مجموعه‌ اسناد طبقه‌بندی‌ شده‌ انگلیس‌ درهندوستان‌ است‌ و می‌دانی‌ كه‌ در آن‌ سال‌ها ایران‌ از هندوستان‌ اداره‌ می‌شد. این‌ كتاب‌نشان‌ می‌دهد كه‌ پدر من‌ رضا را پیدا كرد و به‌ نایب‌السلطنه‌ هندوستان‌ معرفی‌ كرد.»

محققینی‌ كه‌ در علت‌ كودتای‌ انگلیس‌ به‌ بحث‌ و كنكاش‌ پرداخته‌اند بیشتر این‌ نكته‌ را متذكر شده‌اند كه‌ چون‌ قرارداد 1919م‌ با مخالفت‌ روبرو شد، دست‌ به‌ كودتا زدند:«مراد از كودتا، گزیدن‌ راه‌ دیگری‌ بوده‌ است‌ برای‌ تحقق‌ جوهر قرارداد1298ش‌/1919م‌؛ یعنی‌ برقراری‌ ثبات‌ سیاسی‌ در ایران‌ به‌ گونه‌ای‌ كه‌ منافع‌ اصلی ‌امپراطوری‌ بریتانیا در منطقه‌ تهدید نشود.» سر ریدر بولارد نیز نیاز دولت‌ انگلیس‌ به‌ثبات‌ در ایران‌ را تأیید می‌كند و می‌نویسد: «اصولاً بروز هر گونه‌ تشنج‌ و بی‌ثباتی‌ در ایران‌مغایر اهداف‌ انگلیس‌ بوده‌».

نكته‌ مهمی‌ كه‌ قابل‌ بحث‌ است‌ این‌ است‌ كه‌ انگلیس‌ پس‌ از جنگ‌ جهانی‌ دچار بحران ‌اقتصادی‌ شد و برای‌ او مقرون‌ به‌ صرفه‌ بود كه‌ یك‌ نیروی‌ مقتدر وابسته‌، اهداف‌ او را تأمین‌ كند. از این‌ رو «در اواخر سال‌ 1920م‌ به‌ ملاحظه‌ صرفه‌جویی‌ در بودجه‌ ارتش‌ خود تصمیم‌ گرفت‌ كه‌ نیروهای‌ خود را كه‌ در ایران‌ بودند فرا خواند و مقامات‌ سیاسی‌ و نظامی‌ بریتانیا ضرب‌الاجل‌ خوانده‌ شده‌ این‌ نیروها را اول‌ آوریل‌ 1920م‌ (دهم‌ فروردین‌1300ش‌) تعیین‌ كردند.»

از طرف‌ دیگر با پیروزی‌ بلشویك‌ها در روسیه‌ خطر تهدید كننده‌ای‌ انگلیس‌ را در سردو راهی‌ جدی‌ قرارداده‌ بود. اما «آن‌ها به‌ هر حال‌ جازمند بقیه‌ سربازان‌ خود را از خاك‌ ایران‌ بیرون‌ ببرند و نیز به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بودند كه‌ خطر نفوذ بلشویك‌ها در ایران‌ جدی‌ است‌ و برای‌ بریتانیا چه‌ راه‌ حلی‌ بهتر از این‌ بود كه‌ یك‌ ایرانی‌ قدرتمند را شناسایی‌ كنند تا بتواند كنترل‌ اداره‌ امور مركزی‌ كشور را به‌ عهده‌ بگیرد و قدرت‌ مركزی‌ تهران‌ را بر سراسر كشور برقرار سازد و ضمناً مانع‌ پیشروی‌ رژیم‌ جدید مستقر در شمال‌ ایران‌ گردد.» پس‌ از شناسایی‌ چنین‌ فردی‌ و قوای‌ وی‌ «هر چه‌ از اسلحه‌ و مهمات‌ كم‌داشتند انگلیسی‌ها در اختیار آنان‌ قرار دارند.» و سرانجام‌ كودتا در 3 اسفند 1299ش‌ عملی‌ شد و سید ضیاء به‌ ریاست‌ الوزرایی‌ رسید و رضاخان‌ سردار سپه‌ شد. كابینه‌سیدضیاء پس‌ از 100 روز سقوط‌ كرد و پس‌ از وی‌ 5 حكومت‌ روی‌ كار آمد: دو بار احمدقوام‌، دو بار مشیرالدوله‌ و یك‌ بار مستوفی‌الممالك‌. سردار سپه‌ كه‌ در اواخر حكومت ‌سیدضیاء به‌ وزارت‌ جنگ‌ منصوب‌ شده‌ بود در تمام‌ ادوار در این‌ سمت‌ باقی‌ ماند وبیشترین‌ اثر را در بی‌ثباتی‌ حكومت‌های‌ بعدی‌ گذاشت‌ تا این‌كه‌ روز 3 آبان‌ ماه‌ 1302ش ‌نخست‌وزیر شد. وی‌ برنامه‌ خود را با دو جمله‌ خلاصه‌ كرد: 1ـ حفظ‌ حقوق مملكت‌ 2ـ اجرای‌ قانون‌. وی‌ به‌ درستی‌ به‌ این‌ شعارها عمل‌ كرد! همه‌ حقوق مملكت‌ را به‌ خودمتعلق‌ ساخت‌ و تمام‌ قوانین‌ را برای‌ رسیدن‌ به‌ قدرت‌ زیر پا گذاشت‌.

رضاخان‌ تنها هماورد خود را مدرس‌ می‌دانست‌. به‌ همین‌ سبب‌ در همان‌ شب‌ اول‌ كودتا مدرس‌ را دستگیر و زندانی‌ كرد؛ مدرس‌ نیز خطر دیكتاتوری‌ رضاخان‌ را درك ‌كرده‌ بود و در مقابل‌ او ایستادگی‌ می‌كرد. اما قدرت‌ رضاخان‌ و قدرت‌ مطبوعاتی‌ وی‌مدرس‌ را در تنگنا قرار داده‌ بود و رضاخان‌ روز به‌روز به‌ سوی‌ مبانی‌ قدرت‌ پیش‌می‌رفت‌ و در مقابل‌ مدرس‌ رو به‌ ضعف‌ و انزوا.

از تأثیر مطبوعات‌ در روی‌ كار آمدن‌ سردار سپه‌ به‌ عنوان‌ نخست‌وزیر نباید غافل‌ شد.به‌ گفته‌ مكی‌ «انتشار خبر استعفای‌ كابینه‌ مشیرالدوله‌ بلافاصله‌ عده‌ای‌ از جراید موافق‌ و مزدور سردار سپه‌، نغمه‌ و زمزمه‌ حكومت‌ قدرت‌ و حكومت‌ سردار سپه‌ را بلند كرده‌؛حكومت‌ او را سرلوحه‌ جراید خویش‌ قرار داده‌؛ در اوصاف‌ سردار سپه‌ شاهنامه‌ها گفتند» و همین‌ امر شاه‌ را مجبور كرد فرمان‌ ریاست‌ الوزرایی‌ وی‌ را صادر كند.

همان‌ مطبوعات‌ در دوران‌ نخست‌وزیری‌ وی‌ چنان‌ فضایی‌ مناسب‌ برای‌ صعود رضاخان‌ درست‌ كردند و چنان‌ مخالفین‌ وی‌ را در تنگنا قرار دادند كه‌ باید یك‌ پایه‌ بسیار مهم‌ قدرت‌ رضاشاه‌ را مطبوعات‌ بدانیم‌.

وی‌ در دوره‌ وزارت‌ جنگ‌، ژاندارمری‌ را به‌ زیر سلطه‌ خود در آورده‌ بود و فقط‌ شهربانی‌ در اثر استقامت‌ باقی‌مانده‌ بود. رضاخان‌ با هماهنگی‌ مطبوعات‌، فضای‌ تیره‌ای‌را بر ضد فرمانده‌ سوئدی‌ آن‌ به‌ راه‌ انداخت‌ تا این‌كه‌ از رضاخان‌ خواستند فرمانده‌ای‌برای‌ آن‌ منصوب‌ كند و به‌ این‌ وسیله‌ تنها نیروی‌ شبه‌ نظامی‌ باقی‌مانده‌ در سلطه‌ رضاخان‌قرار گرفت‌ و پس‌ از چندی‌ نیز از مجلس‌ مقام‌ ثابت‌ فرماندهی‌ كل‌ قوا را نیز دریافت‌ كرد.

رضاخان‌ كه‌ تنها پس‌ از چند روز از تشكیل‌ كابینه‌اش‌ شاه‌ را به‌ دیار فرنگ‌ فرستاده‌ بود بدون‌ هیچ‌ مافوقی‌ تمام‌ شئون‌ كشور را در سیطره‌ خود گرفت‌. مجلس‌ نیز كه‌ تكمیل ‌انتخاباتش‌ توسط‌ سردار سپه‌ انجام‌ گرفت‌ـ جز اقلیتی‌ به‌ رهبری‌ مدرس‌ـ در خدمت‌رضاخان‌ بود.

 

نقد كتاب «ايران؛ بر آمدن رضاخان، بر افتادن قاجار و نقش انگليسي‌ها»

روزآمدسازي يك روايت كهنه‌

در دو صفحه پيش‌رو، به نقد تفصيلي و تحليلي كتاب «ايران، بر آمدن رضاخان، بر افتادن قاجار و نقش انگليسي‌ها» مي‌پردازيم و سپس ضمن معرفي كتاب تاريخ بيست ساله ايران، فهرستي از كتاب‌هاي مربوط به موضوع اين شماره را تقديم علا‌قه‌مندان مي‌كنيم.

نويسنده: سيروس غني‌    مترجم: حسن كامشاد   ناشر: نيلوفر  1377  قطع: وزيري‌

اين كتاب نخست در سال 1377 به زبان انگليسي در لندن چاپ شد سپس ترجمه آن در ايران انتشار يافت.

نقد و بررسي اين كتاب بيرون از حوصله اين نوشتار است. تنها براي اين كه خوانندگان با ماهيت و محتواي كلي و جهت‌گيري آن آشنا شوند، طرح 2 نكته، مفيد به نظر مي‌رسد؛ يكي آشنايي اجمالي با نويسنده كتاب است و ديگري، گونه‌شناسي نوشته‌هاي مربوط به دوره پهلوي بويژه تاسيس آن سلسله و رضا شاه. نويسنده كتاب آقاي دكتر سيروس غني‌ فرزند دكتر قاسم غني است. دكتر قاسم غني از شخصيت‌هاي فرهنگي و رجال سياسي دوره پهلوي اول و دوم است. او به رغم مخالفت مردم با كانديداتوري‌اش (به دليل بهائي بودن مادرش)‌ 4 دوره پي در پي نمايندگي مجلس شوراي ملي (مجالس 10، 11، 12، 13)‌ در عصر رضاشاهي را به عهده داشت. وي يكي از افراد مورد اعتماد رضاخان بود به گونه‌اي كه معلمي وليعهد (محمدرضا)‌ به او سپرده شد و هم او مامور فراهم كردن مقدمات ازدواج محمدرضا با فوزيه گرديد و به اين منظور 2 بار به مصر مسافرت كرد. در دوره محمدرضا شاه نيز تا هنگام مرگش در سال 1331 به طور مكرر درمقام وزارت و سفارت قرار داشت. محققان بر آنند كه او حتي در نامگذاري فرزندش كه ابتدا او راهوشنگ و سپس سيروس ناميد، مي‌خواست آشكارا همسويي خود با سياست‌هاي فرهنگي رضاشاه را به نمايش بگذارد.  او ابتدا سيروس را براي تحصيل در دانشگاه آمريكايي لبنان به بيروت برد. سرانجام سيروس غني تحصيلات خود را در رشته حقوق در لندن به انجام رساند و در همانجا اقامت گزيد. سيروس غني اگرچه فردي تحصيلكرده است اما هيچ‌گاه نه شهرت و اعتبار فرهنگي پدر را به دست‌آورد و نه چون او به مناصب سياسي دست يافت. اما او در ادامه راه پدر با حكومت پهلوي دوم همراه بود و تا آخرين روزهاي عمر آن رژيم با پرويز راجي سفير ايران در لندن حشر و نشر و مشاوره داشت. نكته ديگري كه به شناخت كتاب مورد بحث كمك مي‌كند، گونه‌شناسي نوشته‌هاي مربوط به دوره پهلوي است.  نوشته‌هايي كه به تبيين چگونگي تاسيس سلسله پهلوي و تحليل عملكرد و شخصيت رضاشاه پرداخته و مي‌پردازند، را به يك اعتبار، مي‌توان به 2دسته تقسيم كرد. يكي آثاري كه با تكيه بر جريان‌شناسي فرهنگي، سياسي، اقتصادي تحولات درون كشور و با توجه به حضور امپراتوري بريتانيا در آسيا و خاورميانه و سلطه و كنترل انحصاري او بر روند تحولات كشورهاي اين بخش از جهان، بويژه ايران كه براي بريتانيا از اهميت فوق‌العاده‌ استراتژيكي و ژئوپليتيكي برخوردار بود، كودتاي 1299 و سلطنت رضاشاه را يك نياز انگليس و اقدام او براي حفظ موقعيت و منافع خود مي‌دانند و بر پايه اين واقعيت‌ها و داده‌هاي تاريخي به تحليل و بيان عملكرد و شخصيت رضاشاه مي‌پردازند. گروه ديگر، آثاري هستند كه عملا ديدگاه بريتانيا و حكومت پهلوي را در اين باره بيان مي‌كنند و به طور عمده از سوي وابستگان و علاقه‌مندان به حكومت پهلوي يا نويسندگان غربي موافق با اقدامات استعماري بريتانيا نوشته شده و مي‌شوند. اين دسته از نوشته‌ها برآنند تا با بزرگنمايي افراطي وخامت اوضاع ايران در آستانه كودتا، ايران را كشوري در حال متلاشي و تجزيه معرفي كنند و به رغم اين واقعيت كه نه‌تنها رضاخان كه فاقد هر گونه پايگاه اجتماعي و سياسي بود، بلكه مهم‌ترين رجال و جريان‌هاي آن روز بدون خواست بريتانيا قادر به كوچك‌ترين اقدامي در ايران نبودند، به طور تناقض‌آميزي مي‌كوشند چنين وانمود سازند كه رضاخان يك تنه و به طور مستقل براي رهايي ايران از آن وخامت اقدام كرد و موفق به كودتا شد. اين نوشته‌ها با ترسيم چهره‌اي ضدانگليسي از ديكتاتور، اقدامات وي پس از كودتا تا رسيدن به سلطنت و اقدامات دوره سلطنت او حتي سركوبي عشاير و تمديد و تحكيم قرارداد دارسي و... را برخلاف ميل انگلستان و حتي بر ضد او معرفي مي‌كنند. چنين نوشته‌هايي هنگامي كه در برابر اسناد و داده‌هاي غيرقابل انكار تاريخي مبني بر انجام كودتا به وسيله بريتانيا قرار مي‌گيرند، به طور شگفت‌انگيزي آن را نتيجه اقدام خودسرانه با مقامات بريتانيا در ايران و نه دولت بريتانيا مي‌خوانند. كتاب آقاي غني كه به منظور تبيين چگونگي تاسيس سلسله پهلوي و ظهور رضا خان به رشته تحرير درآمد، از مزاياي قلم خوب نويسنده و ترجمه سليس مترجم برخوردار است. همچنين دسترسي نويسنده به اسناد وزارت امور خارجه بريتانيا و آمريكا از ديگر مزاياي آن به شمار مي‌رود. با اين همه، اين اثر افزون بر پاره‌اي اشتباهات تاريخي و روش شناختي در تقطيع اسناد و استفاده گزينشي از آنها، از نظر جهت‌گيري و محتوا جزو دسته دوم از نوشته‌هايي است كه به آنها اشاره كرديم.  نويسنده نه تنها همه توان و هنر و امكانات را به كار گرفته تا روايت كهنه پهلويان از چگونگي ظهور و عملكرد خودشان را به خواننده بباوراند، بلكه در اين راه گاهي توصيفات او از رضا شاه و نوع تعامل ميان او و انگليسي‌ها و برعكس، حالتي غير علمي و حماسه سرايانه به خود گرفته و به عبارتي، خواننده آگاه را به خنده وامي‌دارد. در اين كتاب موارد فراواني از اين قبيل مي‌توان يافت كه امكان طرح آنها در اين نوشته محدود نيست. براي نمونه ايشان در جايي از كتاب مي‌گويد انگليسي‌ها چون در رضاخان «ميهن دوستي» ديدند او را برگزيدند!‌(ص 190( اثبات خنده‌آور بودن اين سخن دشوار نيست زيرا براي پذيرش آن يا بايد در مفهوم ميهن دوستي تجديد نظر شود يا در ماهيت روابط استعمارگر با استعمار شده.  عمده مباحث كتاب تازگي ندارند و در منابع ديگر به كرات آمده‌اند، تعدادي از سخنان تازه كتاب از قبيل همين سخناني است كه به آن اشاره شد. مي‌گويند برتراند راسل درباره آثار هگل گفت در نوشته‌هاي هگل حرف‌هاي خوب و حرف‌هاي تازه وجود دارند. حرف‌هاي خوب آنها از ديگران اقتباس شده و حرف‌هاي تازه او كه از آن خود او هستند ارزشي ندارند!  شايد با كمي تسامح بتوان چنين تعبيري را درباره اين كتاب نيز به كار برد.  در اينجا تنها به يكي دو نمونه از تازه‌هاي كتاب مي‌پردازيم كه مصداق‌ بارز كوشش نويسنده براي تحريف تاريخ در جهت هدف كلي اثر  كه به آن اشاره كرديم  مي‌باشند: مثلا آن‌گاه كه سيدضياءالدين طباطبايي به عنوان نماينده كودتا شناخته مي‌شد، نويسنده چنان از او با تجليل و تحسين سخن به ميان مي‌آورد كه خواننده احساس مي‌كند يك متن‌ حماسي را مطالعه مي‌كند و نه يك واقعه تاريخي را. وي درباره بيانيه سيدضياء پس از كودتا اين‌گونه مي‌نويسد: «سيدضياء در نخستين روز كودتا، حتي پيش از ديدن [احمد] شاه و گرفتن حكم نخست وزيري‌اش، اعلاميه‌اي صادر كرده بود. اظهارات او با روساي دولت‌هاي پيشين تفاوت‌هاي اساسي داشت.‌ هيچ‌گونه تمجيد يا تملق از شاه يا ذكري از اداره امور مملكت تحت هدايت اعليحضرت در آن ديده نمي‌شود (ص 223)‌ حال همين عبارات نويسنده را با واقعيات تاريخي محك مي‌زنيم و داوري را به خواننده مي‌سپاريم. اين كه لحن اين بيانيه با اظهارات رئيس دولت‌هاي پيشين تفاوت‌هايي داشته باشد، امري طبيعي است. زيرا طراحان اصلي كودتا و مجريان آن، بشدت نياز داشتند تا كودتا را به عنوان طرحي تازه و نويد‌بخش تغييراتي بنيادين معرفي كنند و در غير اين‌صورت كودتا توجيهي نداشت. اما نويسنده در عبارات خود بر دو نكته تاكيد مي‌ورزد.  يكي اين كه سيدضياء «در نخستين روز كودتا،‌ حتي پيش از ديدن شاه و گرفتن حكم نخست‌وزيري‌اش»، اعلاميه صادر كرد كه در اين باره بايد گفت از بديهيات و مسلمات تاريخ است كه كودتا در سوم اسفند انجام شد و احمد شاه پس از توصيه سفارت انگليس و انجام مذاكراتي، در چهارم اسفند فرمان نخست‌وزيري سيدضياء را صادر كرد.  از سوي ديگر، تاريخ همين اعلاميه سيدضياء در ابتدا و انتهاي آن آورده شد و هشتم حوت (اسفند)‌، يعني پنج روز بعد از كودتا و در چهارمين روز نخست‌وزيري‌اش، مي‌باشد. حال با توجه به اين حقايق، تاكيد نويسنده مبني بر صدور اعلاميه سيدضياء پيش از ديدار با شاه و گرفتن حكم نخست‌وزيري را چه مي‌توان ناميد؟  نكته ديگر، تصريح و تاكيد نويسنده بر اين است كه «هيچ گونه تمجيد يا تملق از شاه يا ذكري از اداره امور مملكت تحت هدايت اعليحضرت در آن ديده نمي‌شود.» نويسنده متن بيانيه سيدضياء را از كتاب تاريخ 20 ساله ايران، نوشته حسين مكي، نقل كرده است. حال ما قسمت‌هايي از همين بيانيه سيدضياء را از همان منبعي كه نويسنده از آن نقل‌قول كرده است مي‌آوريم و داوري را به خواننده مي‌سپاريم. سيدضياء در اين بيانيه گفته است: ... در اين روز تاريخي و هولناك است كه اراده نيرومند اعليحضرت اقدس شاهنشاه زمام امور را در دست من جاي مي‌دهد، مرا روي كار مي‌آورد... من اطاعت امر تاجدار ارجمند و اين پيشامد را وظيفه مقدسه وطن‌پرستي و... من امر خسرو متبوع معظم خويش را اطاعت، و اين بار را قبول مي‌كنم نه از آن جهت كه به لياقت شخصي خود اعتماد مي‌كنم، بلكه اعتمادم اول به خداي متعال... دوم به شاهنشاه ايران كه پرتو علاقه وي بر سعادت وطن مانند خورشيدي درخشان و قلبش از فرسودگي و ضعف ملت و مملكتش خونين است... هموطنان به نام شاهنشاه جوانبخت ما كه از اعليحضرت وي جميع احكام ساطع است... پس از تفضلات سبحاني و تاييد اولياي اسلام به توجهات قاهرانه شهريار ارجمند مستظهر و به نيات پاك متكي هستيم». ) تاريخ 20 ساله، 1/ 250  244(‌ آقاي غني در چند صفحه بعدي كتاب خود، هنگامي كه سيدضياء از پروژه كودتا اخراج مي‌شود اين گونه او را توصيف مي‌كند: برنامه‌هاي بلندبالاي سيدضياء هم به اشكال برخورده بود. تجديد سازمان عدليه هم در عمل به جايي نرسيد ... تجديد سازمان وزارت ماليه هم به جايي نرسيد... براي بهبود تجارت، طرح درستي در دست نبود... يكي از وعده‌هاي ديگر، الغاي سيستم منفور كاپيتولاسيون ... بود. از اين هم خبري نشد. نقشه غيرواقع‌بينانه تقسيم اراضي بين دهقانان نيز صورت نگرفت. طرح سيد‌ضياء‌ براي زيباسازي پايتخت هم كاري از پيش نبرد... سيد‌ضياء علاوه بر اين، مدير بي‌كفايتي هم بود. نكات عمده برنامه خود را سرسري برگزيد  و برنامه‌اي ناممكن و بلند پروازانه... پيش رو نهاد كه هيچ‌كدام به نتيجه نرسيد.» (ص 234(‌ سازگار ساختن آنچنان مدحي با اينچنين قدحي دشوار است، جز اين‌كه گفته شود شايد از نظر نويسنده كتاب، سيد ضياء و برنامه‌اش آن‌گاه كه نماينده كودتا و همراه رضاخان به حساب مي‌آمدند شايسته آن مدح بودند و همين كه از كودتا اخراج شدند، مستحق اين قدح شدند! وگرنه هر انسان معمولي مي‌داند كه آنچه سيدضياء در بيانيه اوليه خود به عنوان آرمان‌ها و اهداف كودتا مطرح كرد، چيزهايي نبودند كه در دوره كوتاه سه ماهه صدارت او قابل اجرا باشند. تا به خاطر عدم اجراي آنها ملامت شود.  مورد ديگري كه نويسنده در فرآيند حماسه‌سرايي خود به جعل و تحريف چنگ زده است، صحنه‌آرايي‌اي است كه ايشان براي ماجراي آشنايي آيرنسايد با رضاخان ترتيب داده است.  او جريان بازديد آيرنسايد از گردان تحت فرماندهي رضا‌خان و انتصاب او به فرماندهي بريگاد قزاق را با نقل مطالبي از خاطرات آيرنسايد اين‌گونه به تصوير مي‌كشد : ... آيرنسايد نام فرمانده آنها را مي‌پرسد و چندي بعد به او معرفي مي‌شود اين افسر، رضاخان، «شانه‌هاي پهن، سر و وضعي بسيار موقر و قامتي بلند بيش از  80/1 متر داشت.  بيني عقابي و چشمان درخشانش قيافه‌اي پرشور و نشاط به او مي‌داد.»  رضا خان از شدت مالاريا مي‌لرزيد ولي به روي خود نمي‌آورد و به مرخصي استعلاجي هم نمي‌رفت.» آيرنسايد كه تحت تاثير قرار گرفته بود، بي‌درنگ «تصميم گرفت اداره لااقل موقتا فرمانده گردان قزاق كند.» نويسنده، اين مطالب را از صفحه 149 متن انگليسي خاطرات آيرنسايد نقل كرده است. اكنون ما نيز ترجمه همان بخش مورد استناد ايشان از صفحه 149 خاطرات آيرنسايد را مي‌آوريم و خواننده را به داوري مي‌طلبيم، آيرنسايد در اين باره مي‌نويسد: رفته رفته توجه من و سرهنگ اسمايس به واحد تبريز جلب شد... فرمانده آنها مردي بلندقامت بود كه طول قدش بيش از 6 پا بود. شانه‌هايي فراخ و چهره‌اي با نگاهي نافذ داشت. بيني عقابي و چشمان درخشانش قيافه‌اي پرشور و غيرمنتظره به او مي‌داد. او مرا به ياد راجه‌هاي مسلماني مي‌انداخت كه در هند مركزي ديده بودم. نامش رضاخان بود.  بدين ترتيب مردي كه بنا بود در سرنوشت كشورش تاثيري آن همه عظيم بر جاي گذارد، رفته رفته مورد توجه قرار گرفت. به ياد دارم نخستين باري كه او را ديدم بدنش از حمله جدي مالاريا مي‌لرزيد. فكر كردم او كسي نيست كه با اين بيماري‌ها از پا درآيد. ما تصميم گرفتيم او را فوري ولو به طور موقت، به فرماندهي بريگاد قزاق منصوب كنيم.» از عبارات آيرنسايد روشن مي‌شود كه اگر چه او نيز در پي آن است تا فرايند شناسايي و گزينش رضاخان را طبيعي و بدون مقدمه جلوه دهد، اما روشن مي‌شود كه او چند بار رضاخان را ديده است و بعدها در هنگام تدوين خاطرات خود به خاطره اولين ديدارش كه رضاخان در آن روز مبتلا به مالاريا بوده است، اشاره كرده و گفته است كه سرانجام تصميم گرفتيم كه [اگر نتوانيم به طور دائم] ولو به طور موقت باشد او را به فرماندهي قزاق منصوب كنيم. همان‌گونه كه ملاحظه مي‌شود در نوشته آيرنسايد از اين كه رضاخان بيماري مالاريا را «به روي خود نمي‌آورد و به مرخصي استعلاجي هم نمي‌رفت» كه آقاي غني به صورت نقل قول مستقيم آورده است، هيچ سخني به ميان نيامده است و از چنين حماسه‌سرايي خبري نيست. ضمن اين كه آقاي غني با نقل تحريف شده مطالب آيرنسايد و چينش خاص آنها به خواننده چنين القاء مي‌كند كه گويا آيرنسايد در همان روزي كه رضاخان را در حال بيماري ديد چنان تحت تاثير قرار گرفت كه «بي‌درنگ» تصميم گرفت او را فرمانده قزاق كند. موارد بسياري از كوشش نويسنده براي تحريف حقايق از طريق تركيب موارد درست و نادرست و چينش خاص آنها به منظور ترسيم چهره‌اي حماسي از رضاخان، در سراسر كتاب وجود دارد كه در اين نوشته مجال پرداختن به آنها نيست. تنها خواستيم نمونه‌هايي از سخنان تازه كتاب را به خواننده ارائه كرده باشيم و داوري در مورد اعتبار علمي آنها و ديگر موارد مشابه را به آنان واگذار كنيم. در پايان‌ جاي اين پرسش مهم نيز خالي است كه در صورتي كه نويسنده‌اي در نقل و تفسير بيانيه سيدضيا كه متني فارسي و در دسترس همه فارسي‌زبانان است، اينگونه دخل و تصرف كند، تكليف خواننده به ويژه خواننده ايراني فارسي زبان، درباره مدعيات و تفاسير وي نسبت به اعتبار و واقع‌نمايي اسناد خارجي استفاده شده در كتاب چيست؟